روش اجرای این تست بسیار ساده است .کودک را در مقابل میزی که کاملا اندازه اوست بنشانید ٬ویک برگ کاغذ سفید و یک مداد نوک تیز نسبتا نرم و مشکی در اختیار او قرار دهید .
دستورالعمل چنین است :"یک خانواده را نقاشی کن "یا اینکه "یک خانواده را در فکر خودت مجسم کن و آن را نقاشی کن".اگر کودک پرسید :که آیا خانواده خودم را نقاشی کنم "به او بگویید :" هرطور که دوست داری "اگر کودک گفت :"بدون خط کش و مدادپاک کن نمی تواند این کار را انجام دهد " او را تشویق کنید و مطمئن کنید که آنچه می کشد مورد توجه است ٬وهرگز به هیچوجه خوبی یا بدی نقاشی مورد قضاوت قرار نخواهد گرفت و منظور تکلیفی نیست که مثل تکالیف درسی به آن نمره داده شود.
هنگام ترسیم نقاشی در کنار کودک باشید و این نکات را یادداشت کنید:
- کودک نقاشی را از چپ شروع می کند یا از راست
- ترتیب کشیدن افراد
- اسامی افرادی که کشیده را از او بپرسید و بالای تصویرشان بنویسید
- اگر کودک قبل از کشیدن فرد خاصی دچار وقفه شد یادداشت کنید
- بازگشت مجدد به قسمت معینی از نقاشی و کامل کردن و اضافه کردن جزئیات دیگر به آن را یادداشت کنید
بعد از اتمام نقاشی ابتدا به نحوی ظریف از کار او تمجید کنید و سپس از کودک این سوالات را بپرسید:
- "حالا تو٬ این خونواده ای را که کشیدی برای من تعریف کن"
- "اینا کجان؟" و"اینجا چکار می کنن؟"
- "به من بگو یک یک این اشخاص کی هستند و از اونکه اول کشیدی شروع کن ".
- نقش٬سن وجنس هر یک از اشخاص را از او بپرسید
- سعی کنید کودک به شما بگوید این اشخاص به هم چه احساسی دارند
- "در این خونواده کدوم از همه مهربون تره؟"
- "کدوم از همه خوشبخت تره؟"
- "کدوم کمتر از همه خوشبخته؟"
- " در این خونواده کی به نظر تو از همه بهتره"
- در برابر جواب هر یک از پرسشها از کودک بپرسید چرا.
و در پایان این دو سوال را از او بپرسید:
- "یکی از بچه ها شیطونی کرده ٬این کدومه ؟چه جوری تنبیهش می کنن؟"
- "بابا پیشنهاد می کنه که با ماشین به گردش برن. اما برای همه ٬تو ماشین جا نیست.کدومشون باید تو خونه بمونه؟"
-اگر کودک خودش را در نقاشی نکشیده است از او بپرسید:"دلت می خواست در این نقاشی جای چه کسی بودی"
- و اگر خودش را کشیده بود از او بپرسید: "غیر از این دلت می خواست جای کدوم یکی دیگه بودی؟"
- از او بپرسید آیا ازآنچه انجام داده است احساس رضایت می کند یا خیر ؟
- اگر بخواهد ٬دوباره نقاشی را از سر بگیرد آیا همین شکل را خواهد کشید یا چیزی را اضافه یا کم خواهد کرد یا بلاخره تغییراتی در آن ایجاد خواهد کرد؟
اسکن نقاشی را همراه با شرح مختصری از وضعیت خانواده کودک٬ اتفاقات مهم اخیر ٬تعداد افراد خانواده٬سن و جنس آنها وراست دست یا چپ دست بودن کودک ٬به آدرس پست الکترونیک بنده ارسال کنید تا تفسیری از نقاشی کودکتان شامل تعارض ها ٬اضطراب ها و سایر مسائل وی را به شما ارائه دهم
نقاشی شما باید شامل سه عنصر: خانه /درخت /آدم در حال انجام کار باشد
به این سوالات نیز پاسخ دهید :
- اگر قرار بود حیوانی را به نقاشی اضافه کنید چه حیوانی را انتخاب می کردید
- آن حیوان چه ویژگی هایی دارد
- لطفا شرح مختصری از سن ٬ مشغله های ذهنی ٬اتفاقات اخیر زندگی تان تعداد افراد خانواده تان و رابطه شما با آنهارا نیز بنویسید
- ذکر کنید که آدم نقاشی در حال انجام چه کاری است
داستان درمان اميرساماني
از جمله داستان امير ساماني است که خيلي معروف است که به فلج مبتلا شد و اطباء عاجز ماندند و بعد آمدند محمد زکرياي رازي را از بغداد ببرند و وقتي خواستند او را از ماوراء النهر عبور بدهند جرأت نميکرد که از دريا عبور کند و بالاخره به زور او را بردند و مدتها هم مشغول معالجه شد و قادر نشد، بعد به او گفت که آخرين معالجه من که از همه اينها موثرتر است معالجة ديگري است. دستور داد حمامي را گرم کردند و گفت تنها خود من بايد باشم و امير؛ او را برد در حمام آب گرم و شايد اول بدنش را ماساژ داد و بعد آمد بيرون. قبلاً هم طي کرده بود که امروز من اين آخرين معالجة نوکرش گفت اين اسبها را زين ميکني و در حمام ميايستي، بعد خودش ميآيد سربينة حمام لباسهايش را ميپوشد و يک دشنه به دستش ميگيرد و يکدفعه ميرود داخل حمام شروع مي کند به فحاشي به امير و ميگويد تو مرا بيخانمان کردي، مرا بيچاره کردي، مرا به زور آوردي اينجا، حالا وقتي است که از تو انتقام بگيرم، به يک شدتي به او حمله ميکند که وي يقين ميکند که الان ميخواهد او را بکشند. يکمرتبه تصميم ميگيرد از جا بلند شود که از خودش دفاع کند. ناخودآگاهانه از جا بلند ميشود او که تا آنوقت نميتوانست از جا بلند شود. تا از جا بلند ميشود اين هم فرار ميکند ميآيد بيرون و اسبها را سوار ميشود و ميرود و در منزل اول يا دوم نامهاي براي امير مينويسد که عمر امير درازباد و اين کاري که من کردم براي معالجة شما بود.
نوشته زنده یاد نادرابراهيمي
توصیه می کنم که حتما تا انتها بخونین
هم سفر
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست
داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن
نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم
کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به
معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث
کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،
تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را
داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟
همه ی حرف دلم با تو همین است که "دوست..."
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم ، زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما ، کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود ، خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
قيصر امين پور
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...
و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول
خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي
كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي
مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري
كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان
سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه
نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما
هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
زندگی هورنای
درجستجوی محبت
کارن دانیلسن در دهکده ای نزدیک شهر هامبورگ٬کشور آلمان به دنیا آمد . او فرزند دوم بود و از همان ابتدا به برادر بزرگترش برنت حسادت می کرد .برنت فرزند اول جذاب و دوست داشتنی بد ولی کارن باهوش تر و سرزنده تر بودد . او در دفتر خاطراتش چنین نوشت :"همیشه افتخار می کنم که در مدرسسه بهتر از برنت بودم ٬و من سرگرمی های بیشتری نسبت به او داشتم"همچنین به خاطر اینکه برنت پسر بود و دخترها حقیرتر محسوب می شدند به او حسادت می کرد ."یادم می آید که در کودکی دوست داشتم پسر باشم و از اینکه برنت می توانست کنار درخت ایستاده ادرار کند به او حسادت می کردم"(هورنای ٬1980ص 252).
هنگامی که کارن به دنیا آمد پدرش که پیشینه نروژی داشت 50 ساله و کاپیتان کشتی بود . مادرش 33ساله بود و خلق و خوی بسیار متفاوتی داشت . در حالی که پدر مذهبی ٬مستبد ٬متکبر٬عبوس و ساکت بود ٬مادر جذاب ٬سرزنده و آزاداندیش بود . پدر هورنای دوره های طولانی را دور از خانه روی دریا می گذراند ولی وقتی در خانه بود ٬طبیعت متضاد والدین به دعواهای مکرر می انجامید . مادر هورنای آرزوی مرگ همسرش را از او پنهان نمی کرد . او به هورنای گفت که نه از روی عشق ٬بلکه ترس از اینکه دختر ترشیده ای شود ازدواج کرده است.ما می توانیم ریشه های نظریه شخصیت هورنای را در تجربیات کودکی او ببینیم . او در کودکی و نوجوانی خود تردید داشت که والدینش او را دوست داشته باشند و معتقد بود که آنها برنت را بیشتر از او دوست دارند .هورنای در 16سالگی این جمله را در دفتر خاطراتش نوشت :"چرا این همه چیز زیبا در دنیا به من داده شده به جز یکی که عالی ترین آنهاست ٬چرا محبت نه !من قلبی دارم که شدیدا به محبت نیاز دارد"گر چه هورنای ناامیدانه محبت و توجه پدرش را می طلبید ٬ولی او وی را مرعوب می کرد .هورنای چشمان ترسناک ٬رفتار خشن و پرتوقع پدرش را به یاد می آورد و چون او درباره ظاهر و هوش هورنای اظهارات تحقیر آمیزی بر زبان می راند ٬هورنای احساس می کرد خوار و طرد شده است .او چنین نوشت :"داشتن پدری که بتواند دوست بدارد و احترام بگذارد باید محشر باشد"
او برای ایکه محبت مادرش را از دست ندهد ٬نقش دختر دوست داشتنی را بازی می کرد و تا 8 سالگی بچه ای الگو ٬متکی و مطیع بود .هورنای به رغم تلاشهای خود ٬باور نداشت که مادرش محبت و امنیت کافی برای او تامین می کند .رفتار فداکردن خود و خوب بودن کارساز نبودند ٬بنابراین او روش خود را تغییر داد و بلندپرواز و سرکش شد .هورنای به این نتیجه رسید حالا که نمی تواند محبت و امنیت داشته باشد ٬پس بهتر است به خاطر احساسهای جذاب نبودن و بی کفایتی خود اتقام جویی کند ."حالا که نمی توانم زیبا باشم ٬پس حتما می توانم باهوش باشم"
او در بزرگسالی پی برد که چقدر در کودکی احساس خصومت را پرورش داده بود. نظریه شخصیت هورنای شرح می دهد که چگونه فقدان محبت در کودکی موجب اضطراب و خصومت می شود ٬بنابراین نظریه ای را در اختیار گذاشت که ابتدا در حال و هوای شهودی و شخصی شکل گرفته است .یک زندگی نامه نویس نتیجه گرفت که :کارن هورنای در تمام نوشته های روانکاوی خود سعی کرده است به خودش معنی دهد ٬از مشکلات خویش رهایی یابد و آرامش کسب کند"
او در 14 سالگی عاشق یکی از معلمان خود شد و چند پاراگراف رادر دفتر خاطراتش به او اختصاص داد .او به این گونه شیفتگی ها ادامه داد و ناامیدانه در جستجوی محبت بود و مانند بسیاری از نوجوانان ٬سردرگم و ناخشنود بود .او در 17 سالگی به واقعیت مسائل جنسی پی برد ٬روزنامه ای را در مدرسه برای "باکره های عالی "تشکیل دادو در خیابانها با فاحشه ها پرسه زد .سال بعد با مردی آشنا شد و او را اولین عشق واقعی خود توصیف کرد ٬ولی این رابطه فقط دو روز ادامه یافت .مرد دیگری وارد زندگی او شد و 76 صفحه از دفتر خاطرات او را به خود اختصاص داد .هورنای به این نتیجه رسید که عاشق بودن حداقل به طور موقتی اضطراب و ناامنی او را برطرف کرده و راه گریز را به او نشان داده است
با اینکه جستجوی هورنای برای محبت و امنیت اغلب با مانع مواجه می شد ولی جستجوی او برای حرفه و کار ٬موفقیت آمیز بود .او در 12 سالگی بعد از اینکه یک پزشک با عطوفت با وی برخورد کرد ٬تصمیم گرفت پزشک شود . به رغم تبعیضی که علیه زنان در مورد تحصیلات پزشکی وجود داشت و با وجود مخالفت شدید پدرش ٬او در دبیرستان سخت تلاش کرد تاخود را برای تحصیلات پزشکی آماده کند .در سال 1906٬شش سال بعد از اینکه ٬با اکراه برای تحصیلات پزشکی پذیرفته شده بود ٬وارد دانشکده پزشکی دانشگاه فریبورگ شد.
ازدواج و کار
هورنای در مدت تحصیل در دانشکده پزشکی با دو مرد آشنا شد که عاشق یکی از آنها شد و با دیگری ازدواج کرد .اسکار هورنای مشغول تحصل در علوم سیاسی برای مدرک دکترا بود و بعد از ازدواجشان بازرگان موفقی شد .کارن هورنای در تحصیلات پزشکی ممتاز شد و در سال1913مدرک خود را از دانشگاه برلین دریافت کرد.
سالهای نخستین زندگی زناشویی دوران پریشانی شخصی بود ٬او سه دختر به دنیا آورد ولی احسس ناخشنودی و پریشانی می کرد .او از گریه کردن طولانی ٬معده درد ٬خستگی مزمن ٬رفتارهای بی اختیار ٬سردمزاجی و حسرت برای خواب و حتی مرگ شاکی بود٬در دفتر خاطرات خود چنین نوشت:گدیروز به فکر خودکشی افتادم.اصلا نمی توانم خودم را کنترل کنم .احساس عمیقی علیه اسکار دارم.نمی توانم کار کنم"این زندگی زناشویی در سال 1927بعد از 17 سال خاتمه یافت.
هورنای در خلال زندگی زناشویی و بعد از آن ٬چندین رابطه عشقی داشت .همسر او نیز روابط عشقی داشت و هر دوی آنها توافق کرده بودند که زندگی زناشویی آزادی داشته باشند و روابط خارج از زناشویی خود را با بصیرت داشته باشند .در بین محافل روشنفکر طبقه بالا که آنها عضوی از آن بودند ٬چنین توافق هایی غیر عادی نبودند .هنگامی که کارن هورنای پی برد که این دلبستگی ها به کاستن از افسردگی و سایر مشکلات هیجانی او کمکی نمی کنند ٬تصمیم گرفت تحت روانکاوی قرار بگیرد
این مطلب ادامه دارد ...........
"بعدش هم اصلا از کجا معلوم من تا زمانی که این اعضای بدنم به درد کسی میخورن مرگ مغزی شم تو مردن هم شانس ندارم که عهد می زنه و تو سن 80 -90 سالگی می میرم که دیگه بدنم به درد کسی نمی خوره"![]()
"فکرش رو کن اعضای بدنم رو تقسیم کنند بین دیگران٬ بعد به جاش به خانوادم پول بدن!!!بی انصافیه به خدا اصلا معامله پایاپای نیست ٬هست!!!؟؟؟"![]()
"وای از اون بدتر این جسد بی چاره ی من که آش و لاش می شه رو چطور بذارن تو خاک !!!!!!"![]()
راستش اون موقع من اطلاعات زیادی نداشتم که بتونم قانعش کنم
این بود که یه سرچی کردم تو اینترنت و به نتایج قانع کنده ای رسیدم که حیفم اومد برای شما ننویسم
خیلی برام عجیب بود که با وجود آن كه در فرهنگ غني ايراني نوعدوستي و ايثارگري جايگاه ويژهاي دارد، با این خبر روبرو شدم که متاسفانه به علت وجود برخي باورهاي غلط، خانوادهها براي اهداي عضو عزيزانشان كه به مرگ مغزي دچار شدهاند اقام نمی کنند. بيش از 70 درصد خانوادههاي افرادي كه دچار مرگ مغزي شدهاند اجازه اهداي عضو را نميدهند و بر همين اساس سالانه 25 درصد از بيماران در انتظار پيوند، جان خود را از دست ميدهند.عجیبه نه!!!!!!!!!!
یعنی من فکر میکردم ایران جزو رتبه های برتر اهدای عضو باشه اما..................
اسپانیا از پيشگامان اهدا و پيوند اعضا در جهان هست و ایران در ابتدای این راه قرار داره ٬پس لازمه که یه فکری به حال این باورهای غلط کنیم ![]()
![]()
![]()
رفتم تو سایت اهدای عضو و گفتگویی که با دکتر نجفی زاده و دکتر قربانی انجام شده بود رو خوندم و خوشحال رفتم سراغ تلفن:![]()
۱-براساس کارت اهدا و ساير موارد هيچ تصميمي از طرف کادر درماني براي شخص گرفته نمي شود، صلاحيت فرد براي اهداي عضو پيوندي تنها در زمان فوت وي توسط پزشکان متخصص تيم پيوند تشخيص داده ميشود٬امکان اهداي عضو فقط زماني در نظر گرفته خواهد شد که هيچ اقدام نجات بخشي امکان پذير نبوده و مرگ مغزي تاييد شده باشد، همچنين تيم پزشکان مراقبت کننده از تيم پيوند عضو مجزا هستند. مساله اهداي عضو در صورت بروز شواهد و تاييد مرگ مغزي مطرح ميشود و در بيشتر کشورهاي دنيا از جمله در ايران کسب رضايت قانوني از خانواده متوفي ضروري است پس زودتر باید خانواده رو در جریان ثبت نامت قراربدی
2- وضعيت اجتماعي - اقتصادي فرد تعيين کننده دريافت پيوند نيست، در کانديد بيماران براي پيوند، شدت بيماري، مدت زمان انتظار براي دريافت عضو، گروه خوني، و ساير اطلاعات درماني بيمار تعيين کننده هست
3-کيفيت ارگانهاي متوفي در پيوند عضو مهمتر از سن است٬ از پيوندهاي موفق دنيا يك پيوند قلب از دهنده 65 ساله و همچنين پيوند بافت قرنيه از فرد 103 ساله بوده است و حتي در مواردي پيوند ارگانهاي حياتي دهنده 82 ساله نيز گزارش شده است. به جز تعداد محدودي از بيماريهاي عفوني و يا بدخيميها، ابتلا به ساير بيماريها منع ديگري براي اهدا عضو نيست. فقط ابتلا به بيماري بدخيم و عفونت با ويروس نقص ايمني (HIV) مانع اهداي عضو می شه
4-در هيچ جاي دنيا ارگانهاي مرگ مغزي خريد و فروش نميشود و قانون دنيا Donation يا Gift of life (اهداي زندگي) است، گفت: عمل برداشت اعضاي پيوندي کاملا شبيه به جراحي سادهاي است که پس از آن براي جلوگيري از به هم خوردن شکل طبيعي بدن، به جاي ارگانهاي برداشته شده پروتز گذاشته ميشود و محل به خوبي ترميم ميشود؛ بدين ترتيب اهداي عضو پس از مرگ، باعث تغيير شکل پيکر نخواهد شد
اجر معنوی و ماندگاری ایی که با این اقدام خداپسندانه پیدا می کنی هم که خودت می دونی دیگه عزیزم همین که همچین نیتی کنی اجرش برات نوشته می شه چه بعدها این نیت عملی شه یا نشه
به اینجا که رسید این دوست عزیزم که برای اینکه ریا نشه به من اجازه نداد اسمش رو بیارم شماره ملی و شناسنامه اش رو برام خوند تا اسمش رو بنویسم و این بار معلوم بود که دیگه دلهره ای نداره که مبادا.....![]()
.
البته یکی از عواملی که باعث شده کشور ما رتبه اول اهدای عضو رو کسب نکنه اینه که روش ثبت نام در این طرح خوب اطلاع رسانی نشده ٬یه طرح سنجش رضایتمندی برای اهدای عضو انجام شده که 77 درصد افراد مورد مطالعه مايل به اهداي عضو بودند اما تنها 8 درصد آنها كارت اهداي عضو داشتند ٬اين نشون می ده که در جامعه امروز بهويژه ميان قشر جوان، تمايل بالايي به اهداي عضو پس از مرگ وجود دارد![]()
اما روش ثبت نام خیلی ساده هست فقط کافیه به آدرس :
www.ehda.ir مراجعه کنید کارت شما 4 الی 5 ماه بعد به آدرس شما ارسال می شه
زنجان اول شد![]()
استان زنجان رتبه اول اهداي عضو را در كشور بهخود اختصاص داده است و بهترتيب استانهاي اردبيل، مازندران و كاشان در رتبههاي بعدي قرار دارند.
گفتم: خستهام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم ![]()
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیكتریم (ق/16) ::.
گفتم: تا كی باید صبر كرد؟ ![]()
گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله
.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم كوچیك
... یه اشاره كنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم
.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بیخیال! توكلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوكلین
.:: خدا اونایی رو كه توكل میكنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاكریم! ![]()
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میكنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا میكنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میكنن (حج/11) ::.
گفتم:...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم. ![]()
![]()
در بعضی از واژه های وارد شده به زبان فارسی عبارتی از يک زبان خارجی قرار دارد که شکل دگرگون شده آن وارد زبان عامه ما شده است به نمونههاي زير توجه کنيد:
زپرتي :
واژه ی روسی Zeperti به معني زندانی است و استفاده از آن يادگار زمان قزاقهای روسی در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان می افتاد ديگران ميگفتند يارو زپرتی شد و اين واژه کم کم اين معنی را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است.
هشلهف :
مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژهها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه ميتواند نازيبا و نچسب باشد، جمله انگليسي (I shall have به معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خواندهاند تا بگويند ببينيد واگويی اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژه مسخره آميز را برای هر واژه عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار ميبرند.
چُسان فسان:
از واژه ی روسی Cossani Fossani به معنی آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.
شر و ور:
از واژه ی فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است.
اسكناس:
از واژه ی روسی Assignatsia که خود از واژه ی فرانسوی Assignat به معنی برگه داراي ضمانت گرفته شده است.
فکسنی:
از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معنی بيخود و مزخرف به کار برده شده است.
نخاله:
يادگار سربازخانههای قزاقهاي روسی در ايران است که به زبان روسی به آدم بي ادب و گستاخ میگفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کردهاند.
چقدر خوب میشد اگر صرفا با بررسی ژنهای یك مرد میتوانستیم تعیین كنیم كه آیا شوهر خوبی است یا نه. از وقتی كشف كردیم تغییرات ژنهایی كه گیرندههای هورمون وازوپرسین را بیان میكنند باعث میشود وُل علفزار (نوعی جونده) دقیقا تكهمسر باشد در حالی كه وُل چمنزار در روابط جنسیاش بیقیدوبند، حدس و گمانهایی درباره نقش این هورمون در انسان هم مطرح شده است. وازوپرسین از نظر شیمیایی شباهت زیادی به هورمون «آغوش» یا اكسیتوسین دارد.
اكنون به نظر میرسد تغییراتی كه در بخشی از ژن رمزگذار گیرنده وازوپرسین در انسان وجود دارد میتواند به ما كمك كند تعیین كنیم آیا یك مرد تعهدگریز زنجیرهای است (مدام زن عوض میكند-م) یا شوهری وفادار و خانوادهدوست است. هاس والوم (H.Walum) از انستیتو كارولینسكا در استكهلم سوئد و همكارانش اشكال گوناگون ژن رمزگذار گیرنده وازوپرسین را در 552 نفر سوئدی كه همگی روابط دگرجنسگرا داشتند، بررسی كردند. علاوه بر این پژوهشگران كیفیت روابط آنها را مد نظر قرار دادند.
آنها دریافتند كه تغییرات بخشی از این ژن به نام RS3 334 به چگونگی روابط مردان با همسرانشان ارتباط دارد. مردان ممكن است از بخش RS3 334 دو نسخه یا یك نسخه داشته باشند یا اصلا هیچ نسخهای از آن نداشته باشند و هر چه تعداد این نسخهها بیشتر باشد، نمره مردان از نظر ماندگاری پیوند پایینتر خواهد بود. از این گذشته مردانی كه از RS3 334 دو نسخه دارند نسبت به مردانی كه هیچ نسخهای از آن ندارند یا فقط یك نسخه دارنداحتمال بیشتری دارد كه اصلا ازدواج نكنند و اگر هم ازدواج كنند، احتمال آنكه دچار بحرانهای زناشویی شوند دو برابر دیگران است.
نتایج این پژوهش در ژورنال آكادمی ملی علوم ایالات متحده منتشر شده است. با توجه به اینكه تمام افراد مورد بررسی دستكم پنج سال از آغاز رابطه زناشوییشان میگذشت، پژوهشگران میگویند داشتن چند نسخه از این ژن به طریقی به مشكلات تعهد در مردان ارتباط مییابد. والوم میگوید از آنجا كه نتایج این نظرسنجی برای پژوهش دیگری جمعآوری شده بودند، اعضای تیم نتوانستند از مردان مورد بررسی بپرسند آیا به همسرانشان وفادار بودهاند یا خیر.
معلوم نیست كه داشتن دو نسخه از RS3 334 دقیقا چگونه بر بیان پروتئین گیرنده وازوپرسین و به تبع آن بر محرمانهترین روابط ما تاثیر میگذارد. توماس اینسل (T.Insel)، مدیر انستیتو ملی بهداشت روانی در بتسدا در ایالت مریلند، میگوید «و با این همه هنوز جالبترین پرسش همین است.» طبق نظریه موجود در بعضی از جانوران، مغز دارای دو سیستم «انگیزشی» است: یكی برای پاداش و دیگری برای ادراك اجتماعی.
در وُلهای علفزار و مارموزتها، گیرندههای این دو سیستم در سلولهای مجاور قرار دارند و از این روست كه در آنها فعالیت اجتماعی با پاداش روانی بسیار همراه است و در نتیجه به تكهمسری (monogamy) میانجامد. برای آنكه معلوم شود آیا در انسان نیز همین مكانیسم دركار است یا خیر، چارهای نیست جز آنكه با بررسی بافتی پس از مرگ نقشهای تهیه شود كه نشان دهد گیرندههای وازوپرسین كجا قرار گرفتهاند. به این ترتیب میتوان فهمید كه آیا تغییرات ژنتیكی به تعداد نسخههای RS3 334 ارتباط دارد یا خیر.
پیامدهای اجتماعی این ژن از پیوند میان زن و شوهر فراتر میرود. اوایل امسال نشان داده شد كه همین ژن بر ارسال پیام در بادامك انسان كه در حس اعتماد نقش دارد، تاثیر میگذارد. پژوهش دیگری به این نتیجه رسید كه افراد مبتلا به درخودماندگی، كه مهمترین ویژگیشان رفتار اجتماعی غیرعادی است، اغلب چند نسخه از ژن RS3 334 دارند. یكی از همكاران والوم به نام پل لیختنشتین میگوید كار بعدی این تیم آن است كه ببیند اسپری كردن وازوپرسین در بینی چه تاثیری بر فداكاری و حسادت میگذارد.اسکینر